برای بعضی از دردها نه میتوان گریه کرد...
نه میتوان فریاد زد...
برای بعضی از دردها
فقط میتوان نگاه کرد و بی صدا شکست...!
تا چشم ها را بستم
...
فكر رفتن كردم
سمت و سويم تو شدي
تا كه لب وا كردم
گفتگويم تو شدي
در ميان سكوت شبهايم
جستجويم تو شدي
زير باران پر احساس خيال
شستشويم تو شدي
هركجا بودم من
پيش رويم تو شدي...
نازنين در تمام قصه هاي من
هيچ كس جز تو نبود
هیـچـــوقـــت از هیچ چیــز مطمئن نـبـــاش !
مثـلاً اگــه کسی خندیــد فکـر نـکــن آدم شادیــــه !
شایـــد از همــه چـیز بــریـده، شایـــد خـسـتـــه تس !
شایـــد خنده رو لباشـه،تا غم تو سینه ش دیده نـشــه !
شایـــد دنــیا واســـش بی ارزشــه و داره بـه اون میخنده !
شایـــد . . .
رو اعصاب اینجور آدمــا نـــَـرید . . . ! گـــناه دارن
حضورت در قلبم مثل نفس کشیدن است ...
آرام ...
بیصدا ...
اما همیشکی ...!
دل به دلم" که ندادی...
"پا به پایم" که نیامدی...
"دست در دستم" که نگذاشتی...
"سر به سرم" دیگر نگذار، که قولش را به بیابان دادم ....
نه زیبایم و نه مهربـــان و نه محتــــــاج نگاهی...!
برای تو که صورتــ ـــهای رنگ شده را می پرستـــی٬
نه سیرتــــــ آدمها را
هیــــــچ ندارمــــــ...
راهت را بگیر و برو....................
حوالی من٬ توقفـــ ممنـــــــــوع استـــ!!
چــِشم هـایـم را می بندم
زمــان را متوقف می کنم
فاصله ها را از بیــن می برم
...
و تــو را در آغــوش می گیرم
دِلــم برای در آغـــوش گــِرِفتـنت تـنگ است!
ایـ‗ـن عاشــ‗__‗ــقـانه تـ‗ـریـ‗ـن غــ‗__‗ــزل را ...
بـ‗ـا هـ‗ـر قــ‗__‗ــیــدی ...
کـ‗ـه دوســ‗__‗ــت مـیــ‗__‗ــداری
...
بـ‗ـخــ‗__‗ــوان:
دوســ‗__‗ــتـ‗ـت دارم...!

يا خودمان باشيم
تو حرف بزني ، من نگاه كنم
من نگاه كنم ، تو بخواني
...
و بعد لبخند بزنيم بر اين همه ديوانگي
براي انتقام از
فرداهايي كه براي ما نيست

بعضی ها ....
چقدر مهربانند !
وقتی متوجه می شوند کفش نداری ؛
فوراً برایت پاپوش درست می کنند ... !!!
هرچند نمي دانم خواب هايت را با که شريک مي شوي
اما هنوز شريک تمام بي خوابي هاي مني....
مـــــا
عشق را
میانِ لبهای هم، پنهان کرده ایم
تا نمــــــــــیرد !
...
شما ، نسل ِ آزادیِ بوسه
در خیابان خواهید بود !
عشق را
با لبهایـــــتان فریاد بزنید
تا زنـــــــــدگی کند...

یه روز یه ترك و یه رشتی و یه اصفهانی ...!!
نام روزهای هفته فرنگی از گاهنامه کهن ایرانی برگرفته شده است می دانیم که نام روزهای هفته در ایران باستان بدین گونه بوده است:
کیوان شید (شنبه):
نخستین روز هفته به نام کیوان شید نامگذاری شده است که تشکیل شده است از کیوان + شید. کیوان بعد از ...
آنقدر شفافيم
كه قاتلان درونمان پيداست
...
و درياي شهرمان
چنان خسته ست
كه عنكبوت
بر موج هايش تار مي بندد
كاش كسي اين مارها را عصا كند
و كاش آنكه استخوان هايم را مي ليسيد
شعرهايم را از بر نبود
زنبورها را مجبور كرده ايم
از گل هاي سمّي
عسل بياورند.
و گنجشكي كه سال ها
بر سيم برق نشسته
از شاخه ي درخت مي ترسد
با من بگو
چگونه بخندم
وقتي كه دور لب هايم را مين گذاري كرده اند
ما كاشفان كوچه هاي بن بستيم
حرف هاي خسته اي داريم
اين بار پيامبري بفرست
كه تنها گوش كند
